میبینمت و میمیرم از غصه و درد
این روزها
وقتی میام خونه از اداره
و تا چشمم بهت میفته اشک میریزم
دست خودم نیست
دیگر طاقتم طاق شده
دیروز تب داشتی
عزیز جون هم که بخاطر عمل پروتز زانو بیمارستان بستری بود مرخص شده بود
بهم زنگ زد و گفت مرخص شده .نیاز بود یکی بره کارهای ترخیصش رو انجام بده
از صبح با خانم جودکی پرستارت در تماس بودم و وضعیتت رو چک میکردم
خیلی نگران بودم
بخاطر اینکه جمعه همه فامیل پدر ملاقات رفته بودند و من نمیخواستم تورو با این وضع ببینن نرفتم
شنبه میخواستم حتما برم که عزیز مرخص شد
خیلی سخت بود
ساعت 2 داشتم کارامو میکردم راه بیفتم به سمت خونه
دلشوره داشتم نکنه تب بدترت کنه که عزیز زنگ زد
دلم برای اونم طاقت نیاورد
تصمیم گرفتم برم دنبال عزیز
زنگ زدم به بابایی و کلی اصرار کردم که حتما بره دنبالت اونم زود
رفتم بیمارستان
خیلی برای عزیز ناراحت شدم
خدایا برای هیچ خانواده ای نیار
بنده خدا خیلی اذیت شد
توراه برگشت کلی گریه کردم
عینک دودیمو زدم و تا دلم میخواست اشک ریختمو.
بابایی گفت حالت بهتره و خوابیدی
گفتم تا خوابی
خریدهامو بکنم و آرایشگاه برم
رسیدم خونه
بابایی گفت آنیتا مامانی اومد
سلام کردی
تا آنیتارو بلند کرد
آنیتا تشنج خفیفی کرد
اومد بغلش ،بوسیدمش
یهو پق زدم زیر گریه
مگه بند میومد هق هق میکردم
رفتم تو دستشویی دیدم پدری ناراحت شد و بلند شد
گریه ام بند نمیومد
رفتم حمام
هرچقدر سعی کردم خودمو آروم کنم نشد
دیگه نمیتونم تحمل کنم
آنیتا دیگه نمیتونی رو پاهات بایستی
بدنت کاملا شل شده
خیلی اوضاعت بد شده
روز به روز درحال بدتر شدن
دیگه طاقتی برام نموده
گریه ها امونم نمیدن
دست خودم نیست
واقعا دست خودم نیست دیگه
هیچ کنترلی رو خودم ندارم
فقط کم مونده یه دقعه تو جلسات ،مهمونی و هرجای دیگه ای گریه کنم
نمیدونم نتیجه این درد و بیماری چی میشه
دیگه هیچ چیز و هیچ کاری به ذهنم نمیرسه .
دیشب بابایی زود خوابید من و شما با هم بودیم
کل بدنت رو با کرم مرطوب کننده ماساژ دادم
عاشق آب طالبی هستی
برات درست کردم
و تو میفهمیدی تو بغلم من اشک میریختم و تمام سعیت رو برای خوب نشون دادنت میکردی
منم فقط اشک میریختم
یه خورده به دوستم مریم مسج زدم حالم بهتر شد
شب قبل خواب میدیدم تو راه میرفتی و حالت خوب شده بود
چقدر الان لاغر شده ای با عکسای قبلت به هیچ عنوان قابل مقایسه نیستی
اینگار فقط تو روی زمین اضافه هستی مادر
اینگار فقط تو نباید حرف بزنی و راه بروی
گناهان من مقصر این اوضاع تو است یا نه؟
خدا میداند و بس


میبینمت و میمیرم از غصه و درد 